تاریخ: 07 مرداد 1400 - 19 ذی الحجه 1442 - 2021 July 29
کد خبر: 170
تاریخ انتشار: 1 تير 1400 - 01:02:19
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
داستان کوتاه / فرهاد ابراهیم پور
بنویس  : قد 164 وزن 60 رنگ مو مشکی  چهره گندمگون  سن 46 سال
اقای تاباک از انزمانی که فقط هشت سال داشت ؛ دوست داشت در اینده ادم مهمی بشه . در یک تابستان گرم که نه سالش تمام نشده بود ؛ شیشه پنجره همسایه رو شکست و پدر ومادرش برای جمع وجور کردن پسرشون و رفع و خلاصی مسئله کلی با همسایه جر وبحث کردن و اخرش پدرش مجبور شد هزینه شیشه ونصب انرا بپردازد ..12 سال داشت که وقتی از مدرسه بر میگشت توی کوچه محلشون با دوتا از همکلاسی هاش سر اینکه کی میتونه  جلو ان دوچرخه ای که از روبرو میاد بایستد؛ تاباک خودشو جلو انداخت و راست راست جلو دوچرخه ایستاد و دوچرخه هم انچنان زد وسط پاش که بیهوش شد وانو بردن بیمارستان وبمدت دو روز بیمارستان بود وبعد اورا مرخص  کردند
 


فردای انروزکه از بیمارستان مرخص شد شتاب داشت که برود مدرسه . انروزدر مدرسه روز خوشی برای او بود چون مرتب دوستان و دانش اموزها را ه براه ازش میپرسیدن ؛ پسر چیکار کردی ؛ ماشالله به این شجاعت ؛چه نترسی  ... و او که نیشش تا بنا گوش باز شده بود ؛ کلی حرف برای انها داشت .حادثه انروز برای اقای تاباک مثل شروع یک ترم و موفقیت در پایان ترم شد از انزمان بود که فکر کرد؛  مطرح شدن به این نیست که بری دکتر ومهندس بشی ؛ وزیر ووکیل بشی ؛ ادم میتونه با کارهای دیگه ای هم مهم بشه .
چند سال گذشت و شکل وشمایل اقای تاباک از کودکی به سمت جوانی رفت تازه خط نازکی پشت لبش سبز شده بود و موی نرمی مثل چند تا شوید هم روی صورت وچونه اش شروع به روییدن کرده بودند .حالا اقای تاباک 17 ساله شده بود  و حس بزرگ شدن ومرد شدن وجودش را فراگرفته بود و ارزوهایش نیز مثل چراغ راهنمای سر چها راهها مرتب رنگ عوض میکرد .
 
یکروز صبح که پدرش سرکار بود و مادرش داشت لباس های اهالی خانه را توی ماشین لباسشویی می شست؛  تاباک جوان رفت سراغ یخچال تا چیزی برای خوردن پیدا کند .خوب که نگاه کرد ؛ دید مانده غذایی از دیشب توی یخچال مانده ؛  انرا در اورد و گذاشت روی چراغ گاز و شعله اجاق هم روشن کرد و رفت تو اطاقش. در این حین یکنفر در خونه را زد معلوم شد زن همسایه است و همزمان با در منزل  صدای موبایل جوان هم بصدا درامد. در اطاقش را بست و  مادرش سوبا خانم  نیز به اتفاق زن همسایه رفتند بیرون .
تلفن تاباک جوان که تمام شد؛  رفت سراغ کامیپوترش.  انقدرپشت کامپیوتر نشست ونشست تا خسته شد وامد روی تختش دراز کشید. تو خواب و بیداری صدایی شنید که تا به امروز هم وقتی یادش می افته تمام بدنش میلرزه.  صدای پدرش بود که از سرکار برگشته بود ودیده بود دود تموم خانه را گرفته .پدرش وقتی فهمید کار تاباک است نه زنش ؛ دعوای مفصلی با تاباک جوان کرد که انسرش ناپیدا . اما این دعوا ارزش انهمه مزایای بعدی را داشت .خبر دود گرفتن خونه و دعوای پدرش با او  از همسایه ها شروع وبه کل فامیل و طایفه  کشیده شد و این باعث خرسندی مرموزی در وجود تاباک جوان شد ؛ خرسندی که مجبور بود فعلا پنهانش کند .
 
روز وروزگار مثل ترن برقی و متروی های پر سرعت میگذشت .پدرش 10 سال بعد مرد و مادرش هم خونه نشین شد و حالا اهمیت تاباک و مسولیت او  بیش از پیش شده بود . دو سال بعد از مرگ پدر ؛ تاباک جوان زن گرفت و در عرض چند سال صاحب دو دختر ویک پسر شد و کار بخور ونمیری هم پیدا کرد که بتونه روزگار بگذرونه.  اما اقای تاباک در یک چیز همیشه مصمم بود و هدفش را فراموش نمیکرد و اون مطرح شدن به هر قیمت بود  .
 
اقای تابک که حالا 46 سال از عمرش میگذشت ؛ کلی باتجربه شده بود و عنوان زیادی در بین فامیل و در وهمسایه وهمکاران پیدا کرده بود .از عنوان احمق و زبل گرفته تا کله خر و نفهم؛ از بی خیال تا پروفسور  از موذی تا کلانتر محل و این همه عنوان ساده بدست نیاورده بود ؛ کلی برای انها زحمت کشیده بود .   
در دوره اقای تاباک اگه مردم تو فکر این بودن که چظور میشه صاحب خونه و اسباب و اثاث شد یا چطور میشود تا چند سال دیگه یه ماشین بخرند و از این جور چیزها ؛ اقای تاباک متفاوت وجل الخلایق  بود و برنامه های متفاوت و مهیجی دنبال میکرد که شرکت والت دیسنی و هالیوود هم بفکرش نمی رسید .
تاباک از کسی مشورت نمیگرفت .در پروژه هاش با کسی شریک نمیشد. بخودش میگفت ادم که نمیتونه تو مهم شدن با کسی شریک بشه؛ لذت مهم شدن در تک بودنش است  .
 
حدود 10 سال پیش بود که اقای تاباک بدلایلی که بر ما معلوم نیست ؛ کارش را عوض کرد و به ساختمان 20 طبقه ای در یک منطقه خلوت و عیان نشین رفت . انکه او انجا مشغول چه کاری بود ؛ حتی به زن وبچه اش نیز چیزی نگفته بود و کمتر کسی از اهالی محل و طایفه میدانست که اقای تاباک چکاره است . در همین ساختمان و در طبقه اخر ان دفتر کار اقای سریک تاجر و ثروتمند مشهور شهر بود که صبح ها ساعت 8و نیم می امد به محل کارش وساعت 3و 5 دقیقه از محل کارش خارج میشد . اقای سریک که حدود 77سال داشت؛  مردی شیک پوش با عصایی قهوه ای که معمولا در دست راستش میگرفت و با کت وشلواری کرمی رنگ مدت 20 سال بود که در ان ساختمان و در طبقه اخر ان دفتری بزرگ داشت و به امور کاری می پرداخت . راننده ای خوش تیپ با ماشین بنز مدل بالایی نیز هر روز سر ساعت اقای سریک را به محل کار میرساند وساعت 3 جلو در ساختمان روی خیابان منتظر اقای سریک میشد .
 
اقای تاباک هیچوقت در طول زندگی اش از یاد نبرده که کارهای مهم  را باید درجه بندی  کرد از مهم شماره یک تا مهم شماره 5 به نظر خودش در این پروژه جدید که چندین سال برای ان نقشه کشیده بود نوعی ابتکار و خلاقیت دران مشهود است و احتیاج به دقت بالایی دارد و برای اینکه به هدف مهم خود برسد لازم بود اطلاعات لازم نیز پیدا کند از نظر او زمان  و مکان و سوژه همه چیز در وضعیتی بودند که انجام عملیات را نمی شد بیش از این بتعویق انداخت . انروز عصر وقتی از محل کار به سمت خانه می امد نزدیک خیابان محلشون رفت سراغ مغازه اقای تیرا که فیلم های ویدیویی و سی دی می فروخت .از اقای تیرا خواست چند تا دی وی دی به او بدهد که در ان ادم های مشهور ومهم وقهرمان هستند  واو هم از قفسه ها چند تا فیلم بهش داد فیلم های جنگجویان کوهستان ؛ هفت سامورایی  ؛ دزدان دریای کارائیب ؛ ارباب حلقه ها ؛ مرد نامریی  و چندتای دیگر .
 
انشب تا دم دمای صبح بیشتر اون فیلم ها رو نگاه کرد و توی دفترچه کوچکی که داشت گاهی چیزی یادداشت میکرد .زنش لارس که حدودا 10 سالی از او کوچکتر بود و زن ارام وخوش چهره ای به نظر میرسید چند بار امد داخل هال ؛  گفت مرد چرا نمیخوابی صبح شد .اقای تاباک برای انکه تمرکزش بهم نخورد با دست به زنش اشاره میکرد برو؛ برو .
 
نه ما ونه اقای تاباک نفهمیدیم او کی خوابید ؛ فقط میدانیم صبح مثل همیشه صبحانه اش را خورده  وقبل از رفتن به زنش لارس  گفت: زمانی خواهد رسید که به شوهرت افتخار کنی یادت باشه و زنش که برای اولین بار چنین حرفی از اقای تاباک با این جدیدیت  می شنید هاج و واج بدرقه اش کرد  .
 
وقتی رسید محل کار متوجه شد اقای سریک زودتر از او امده و رفته بالا و خبری از ماشین بنز نیست . انموقع صبح جلو ساختمان نسبتا خلوت بود ؛ وقت را غنیمت شمرد ؛ چند بار محوطه و منطقه را از نظر گذراند و چند بار در ساعات مختلف فاصله بین در ساختمان  تا لب خیابان؛  جایی که راننده ماشین را می اورد تا اقای سریک سوار شود؛  با گام هایش اندازه گرفت. نباید اشتباه میکرد 32 قدم بود . برای اقای تاباک این 32 قدم در 30 ثانیه وبرای اقای سریک مطمنا کمتر از 40 ثانیه نبود؛ پس گامهایش را یواشتر برداشت .
 
تا ساعت سه وپنج دقیقه عصر؛ هنوز یکساعت مانده بود. همه چیز برای اجرای پروژه وعملیات اماده بود؛ فقط ابزار اصلی مانده بود که انهم زیر درختی داخل یک بسته پلاستیکی سیاه پنهان کرده بود و بخودش گفته بود تا 10دقیقه قبل از عملیات نباید سراغ ان بسته برود . اقای تاباک بر خلاف خیلی از ادم ها که اینجور مواقع دچار دلهره و استرس میشوند اصلا نگران نبود وهمه فکرش را به بعد از انجام عملیات معطوف کرده بود . ساعت شده بود 2و55 دقیقه؛  ماشین تا چند دقیقه دیگه میرسید. تاباک رفت زیر درخت بسته را در اورد و امد لبه کنار خیابان که یک پله سنگی انرا از خیابان جدا میکرد خیلی سریع بسته را دراورد و چیزی روی سنگ ها ؛ دقیقا جایی که اقای سریک اخرین پایش را میگذاشت تا به داخل ماشین بگذارد ریخت و یک قدم انطرفتر ایستاد .
 
دقیقا ساعت 3 ماشین امد و دقیقا ساعت 3و 5 دقیقه اقای سریک از در ساختمان بطرف ماشیسن حرکت کرد. رانند امده بود. در قسمت عقبی را باز کرد؛ بعد ازچهل ثانیه دقیقا اقای سریک رسید دم پله ای که باید ماشین سوار شود که ناگهان پای اقای سریک سر خورد ؛ اقای تاباک بلافاصله دست کرد دور کمر اقای سریک که بزمین نخورد از بد حادثه ؛ برعکس انچنان با هم بزمین خوردند که بلافاصله سر اقای سریک خورد به لبه سنگ و شکافت وخون همه پله و کنار خیابان را فرا گرفت. اقای تاباک با وجودی که دست چپش کمی ضربه دیده بود بلافاصله پا شد .
 
عملیات انجام شده بود؛  اما پیکر بی جان و خون گرفته اقای سریک که دیگر نفسی از او بر نمی امد دقت اقای تاباک را زیر سوال برد
 
بعد از بیست دقیقه پلیس با امبولانس رسیدند .جمیعت زیادی انجا جمع بودند و تا امدن پلیس اقای تاباک بود که داشت ماجرا را برای همه شرح میداد .با وجودی که پلیس امده بود باز این اقای تاباک بود که برای همه توضیح میداد. پلیس از راننده پرسید که چی شده است و او هم که ترسیده بود گفت من و این اقا اینجا بودیم که این اتفاق افتاد. اقای تاباک مثل کسی که دارد یک امتیاز میگیرد از اینکه راننده اسم اورا برده بود بیشتر سر ذوق امد. خبرنگارها و عکاس ها  هم رسیده بودند و چه فرصتی بهتر از این؛ تا بیش از پیش مهم شود؛  بخودش میگفت تقصیر من چیه که اقای سریک به جای اینکه به جلو پرت شود به عقب پرت شده است.  پلیس بعد از چند سوال وجواب سر صحنه مرگ اقای سریک ؛ اجازه داد جنازه را ببرن  پزشک قانونی .ماموران  اقای تاباک وراننده را با خود به اداره پلیس بردند .پلیس تحقیقات را بعد از ده دقیقه شروع کرد و بر بالای پرونده نوشت مرگ مشکوک تاجر و کارخانه دار بزرگ اقای م .سریک .
 
پلیس مرتب از اقای تاباک و راننده سوال میکرد سوالها تا پایان شب ادامه داشت وبعد هردوی انها را بردند داخل زندان . بر خلاف راننده ؛ اقای تاباک هیچ نگرانی در چهره و رفتارش دیده نمیشد و برخوردش هیچ شباهتی به ادمی نداشت که مورد سوذن یک مرگ مشکوک است
 
صبح روز بعد دوباره انها را خواستند طی سوال وجواب ها پلیس متوجه شد که احتمال اینکه راننده در مرگ اقای سریک مقصر باشد کمتر دیده میشود  و از ان مرحله ببعد بیشتر سوال ها از اقای تاباک بود . تا اینکه ان بسته را جلو او گذاشتند و ان چیزی نبود جز شامپو پاوه که در زمان حادثه دست اقای تاباک بوده وجایی که اقای سریک سرخورده وبزمین افتاده بود از همین شامپو ریخته شده بود .تحقیقات میدانی از خانواده و اهل محل و محل کار اقای تاباک در دوروز انجام گرفت شواهد پلیس حاکی از این بود که اقای تاباک در این مرگ نقش داشته است اما تعجب پلیس در این بود که چرا اقای تاباک در این بازجویی ها نه انکار میکند ان شامپو مال من نبوده ونه ذره ای ترس و دلهره دارد و در تمام مراحل بازجویی همیشه حاضر به همکاری است . مطمنا پلیس هم نمیدانست که انگیزه و هدف اقای تاباک چه بوده وگرنه اینطور فکر نمیکرد .
 
چند روز بعد داگاه برای رسیدگی به این پرونده تشکیل شد و طی چندین جلسه بالاخره راننده تبرئه شد واقای تاباک به 15 سال زندان بجرم قتل غیر عمد محکوم شد .
 
وقتی که جلسه دادگاه تمام شد و دم در عکاسان وفیلمبردارها از خروج او عکس میگرفتند انگار کل دنیا را به او داده بودند و الان همه دیگه فهمیده بودند که اقای تاباک چقدر مهم شده و تیتر همه روزنامه ها مربوط به او واین اتفاق است .
 
اینبار به جای زندان موقت داخل مرکز پلیس  ؛ اورا به زندان بزرگ ومرکزی شهر بردند
 
اورا اول بردند قسمت انگشت نگاری و پلاک زندانی را بر گردنش اویختند تا پرونده او برای زندان مشخص کنند
نام : س . تاباک . جرم  قتل غیر عمد  . قد 164 . وزن 60.  رنگ مو مشکی  . چهره گندمگون
 سن 46 سال. محکومیت 15 سال
 
 وقتی اورا به داخل محوطه زندان بردند غروری در او بود که کمتر قهرمان جهانی تا حال در خود احساس کرده ؛ وقتی در یکی از سلولها باز شد وتختی را به او نشان دادند که محل گذران وخواب سالهای زندانی شدنش بود انگار همان برج بیست طبقه ای را به او داده اند که اقای سریک صبح ها تا عصر در انجا کار میکرد . او هنوز زنده بود او مهم ومطرح شده بود؛  به اندازه کارخانه دار بزرگ شهر . انروز تا شب در زندان مرکزی و دربین مجرمان حکایت اقای تاباک بود انشب وقتی سرشو گذاشت روی تشک  داخل زندان و روی ان تخت اهنی خوابید انگار در تخت خوابی از پر قو خوابیده است .
 
صبح که بیدارباش بندها را زدند اقای تاباک سرزنده وخوشحال از خواب برخاست ؛ رفت حمام  شامپو نیمه تمامی انجا گذاشته بود که روی ان نوشته بود شامپو پاوه.  لبخندی زد و با خودش گفت : مهم شدن خیلی خیلی مهمه ؛ حتی مهمتر از پولدار شدن و رئیس جایی بودن است .
 
فرهاد ابراهیم پور (محمودا )
22اکتبر 2016 / دبی
 

 


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کد امنیتی:   
مجله خبری فیشور
اب و هوای  اوز
اوز امروز
عصر ایران
رقص گل
پایگاه خبری صحبت نیوز