تاریخ: 04 آبان 1400 - 19 ربیع الاول 1443 - 2021 October 27
کد خبر: 215
تاریخ انتشار: 14 شهريور 1400 - 01:02:32
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
حکایت /فرهاد ابراهیم پور

 

شجاع السلطنه  دُمبُشکی که حالا عمرش از 50 سال گذشته وتاکنون هیچ جا بر تخت سلطنت ننشسته وحتی یک چهار پایه هم کسی زیر پایش نگذاشته از زمانی که امده خارج نه تنها شجاعتش را از دست داده بلکه سلطه وسلطنت خانوادگی اش هم مخدوش گشته واز کل القاب کبیره جز دم بشکی که هر از گاهی گره میزند یا با کش می بندد  چیزی بیش برایش نمانده است .اما.... 
 


اما این شجاع ما گاهگاهی که وقت اندک مجال میدهد سخنانی نغز می پراکند و می تراکند که اگر در زمان عبید زاکانی زندگی میکرد ویا با ایرج میرزای بد دهن هم عصر می بود از افراد طناز محسوب میشد ؛ چه کنیم که نه هم عصر شد ونه اکنون با این ارتباطات پر سرعت جایی برای پیشرفت شجاع السلطنه باقی مانده است
 
شجاع السلطنه که چند کتاب در باره برابری خوانده وچند مدتی هم مدکار ومددیار وهواخواه زنان بوده است وپای لنگ شجاعتش بین لنگه های در فمنیسم خوب نخوانده ی ؛ نپخته اش گیر کرده ؛ معتقد است رطب هم اگه به ادم بدهند یکروز انچنان توی گلوی مبارک گیر کند که خفه بشی ؛ اینکه چه ربطی بین فمنیسم کال ورطب وگلو و شجاع السلطنه دم بشکی وجود دارد باید از جناب شجاع السلطنه پرسید
 
الو سلام علیکم اقای شجاع السلطنه
 بله بفرمائید 
 
ببخشید من مدیر سایت ستاره اوز هستم  اگه وقت دارید میخواستم چند تا سوال از جناب شجاع داشته باشم
 فهمیدم کی هستی . خب سوالاتت خیلی زیاده؟
 
 نه .یکی دو تا بیشتر نیست
  خب اشکالی نداره بفرمائید
 
شنیدم شما جایی سخنرانی کردید و گفتید مواظب باشید رطب هایی هستند که توی گلو گیر میکنه؛ درسته ؟
 بله درسته
 
  اخه رطب به این خوبی که کلی مردم دنیا مصرف میکنند که نباید توی گلو گیر کنه ؛ اونی که میگن گیر میکنه حناقه
 
  این هم از اون حرف هاست دروغ وحناق الان خواهر وبرادر هم شده اند وتوی هیچ گلویی هم گیر نمی کنند از صبح تا شب اگه دروغ نباشه کل اقتصاد دنیا فلج میشه .اصلا تو تا حالا ادمی که از حناق خفه شده باشه دیدی؟ بعضی ها اگه دروغ نگن زندگی شون نمی چرخه
 
  نه والا جناب شجاع . پس منظور شما چیست ؟
 
ببخشید ؛ شما گفتید دو تا سوال .برای جواب دادن اینهمه سوال من مثل بعضی خانم ها نمی تونم یکساعت گوشی تو دستم بگیرم  کبرا وصغرا بچینم وچند ساعت به شما جواب بدم ؛  اگه وقت دارید بیائید اینطرفا؛ سمت بازار؛ ان وقتی که کاری نداریم به سوالات شما جواب بدهم.  فعلا خداحافظ
 
بعد از کار رفتم سراغ دمبشکی گرامی ؛ دیدم داره با تلفن صحبت میکنه  ؛ حرفش که تموم شد سلام وعلیک کردم ونشستم .
 
 ببخشید صبحی انطوری پشت تلفن حرف زدم یکوقت ناراحت نشده باشی؛ از تو که بعید نیست فوری بری توی سایتت یک چیزایی بنویسی
 
نه ناراحت نشدم ؛ جناب شجاع در خدمتم
 
بابت ان سوال و بابت رطب میخواستم بگم که این کلمه واین جمله یک حکایت دارد
 
چه حکایتی؟
 
برات میگم .. همانطور که سفارش چایی کرک به شاگردش میداد رو به من کرد و گفت  وقتی اومدی داخل مغازه من چکار میکردم 
 
 داشتی با تلفن صحبت میکردی  .
 
با چه کسی صحبت میکردم 
 
با زنت با فامیلت ؛ والا؛  اونو نمی دونم .  
 
با یک مشتری خوب . بیست کارتن جنس میخواد ؛ بابت فروش این اجناس حداقل 2هزار درهم سود داره ومن باید چهار دونگ حواسم جمع باشه که مشتری نپره وتو این بی بازاری نره جای دیگه  جنس بخره .
 
خب .  
 
 خب خب نداره. ببین من از صبح تا شب جون میکنم که یکی رو دوتا کنم تا کاسبی کنیم تا امورات بگذره وفایده ای نصیب بشه واین زندگی خوب بچرخه  که به جای نون وسیب زمینی؛ برنج وگوشت و مرغ بخوریم وماشین وکرایه منزل وخرج تحصیل وهزار کوفت وزهر ماری دیگر اماده ومهیا شود والبته وقتی هم خواستیم یه کاسه ماست با رطب بخوریم با خیال اسوده میل کنیم
نوش جان  حالا هم میل کردی ؛ مشکل چیه  ؟
 
اخه مشکل همین جاست؛ ما که چند ساله درگیر این بدبختی ومصیبت هستیم واز برادری وبرابری هم دم میزنیم نمی دونستیم که یکروز همین برادری ؛برابری؛ خواهری همین رطب؛ تو گلو گیر میکنه .
 
 اخه چه جوری  ؟
 
یکروز ظهر که از سرکار اومدم خونه وبا کلید ارام در خونه رو باز کردم و طبق معمول هیچ استقبالی هم از مرد خانه وکار نشد  وشجاع السلطنه دمبشکی شده کشک السلطنه بمبشکی ؛ رفتم تو اشپزخانه ؛ انگار رفته بودم تو سیبری ؛ دیدم اشپزخانه از تو اطاق هم سردتره  ؛ نه چراغی روشنه؛  نه دیگی روی اجاقه ونه بوی غذایی توی خونه پیچیده . البته این حادثه غیر منتظره ای نبود چون در هفته حداقل دو سه باری از این اتفاقات هست وبرایمان عادی شده است
 
یعنی هیچ کس برات غذا درست نکرده بود ؟
 
 غذا که هیچ  بعضی  وقت ها زورشان می اید که جواب سلامت بدهند؛ دریغ از یک پیاله چایی که خستگی ات در کنی .همینکه میگی چایی داریم. فورا بهت میگن انهمه چایی تو مغازه خوردی بست نیست که بازم چایی میخواهی  .
 
شاید خشن برخورد میکنی  کمی با لطافت بگی شاید کارت راه بیفته .
 
 خشن مشن چیه؛ ما فقط اسممون شجاع السلطنه است ؛ پروبالمان سالهاست ریخته ؛ با ترازوی حرف ما کسی پیاز هم نمی کشد تا چه برسد به خشونت وشجاعت
 
بازم نفهمیدم این موضوع چه ربطی به رطب داره ؟
 
چقدر شتاب داری؛ همین الان برات میگم . همانروز بعد از اینکه دیدم خانم همچنان مشغول حرف زدن با تلفن هستند وانگار مشکل جهان را دارند حدود یکساعتی است با کسی حل میکنند وحاضر هم نیستند تلفن را کنار بگذارند واول به خانه وزندگی برسند وبعد به تلفن ؛  رفتم سراغ یخچال. تنها چیزی که دیدم اگه بخورم کمی گرسنگی ام را کم میکنه رطب بود ؛ اونو برداشتم واومدم رو صندلی تواشپزخانه نشستم  یکی دوتا خوردم  ؛ مشغول خوردن سومی بودم که یکهو زنم از تو هال صداش بلند شد ..داری چکار میکنی ؟ از هولم نفسم بند امد و رطب عین سنگ تو گلوم ایستاد نه پائین می رفت و نه بالا می امد ؛ دهنم خشک شد و داشت نفسم بند می امد دست کردم پارچ اب رو از داخل یخچال بردارم اینبار صدای زنم انقدر بلند بود تا گفت داری چکار میکنی ..انچنان هول و دستپاچه شدم که نزدیک بود وا برم تااومدم به خودم بجنبم دچار تنگی نفس شدم ؛از هول اینکه فورا خدای نکرده پس نیفتم ونمیرم با شتاب اب را از تو یخچال در اوردم که بخورم ناگهان شیشه اب از دستم افتاد وشکست ومن هم به جای اب خنک داخل یخچال سریعا از اب شیر استفاده کردم که در همین بین خانمم که صدای شکستن شنیده بود فورا رسید وبا کلی تشر وناراحتی وکنایه گفت : چکار کردی؟ یه شیشه اب هم نمی تونی از تو یخچال در بیاری ؛ اگه من نباشم تو چه میکنی !!!!!!!؟؟؟
 
منم مثل بچه ای که خودش را خیس کرده باشه گفتم هیچ کاری نمی تونم بکنم ؛ چون تو مثل رطبی هستی که تو گلوم گیر کرده بود  . زنم هم که فکر کرد این رطب هم مثل قضیه هلوی پوست کنده یا هلو بپر تو گلو است ونکنه دارم ازش تعریف تمجید میکنم  یه خورده خندید وبه دوستش که پشت خط تلفن هنوز حضور داشت گفت : هیچی نشده زری؛ فقط خودشو داره لوس میکنه  مردا اینجورین دیگه !!
 
پس قضیه رطب اینه ؟
 
حالا فهمیدی رطب چطور تو گلو گیر میکنه ؟ فهمیدی رابطه اش با فمنیسم وشجاع السلطنه چیه ؟ فهمیدی که چطور من با تلفن از صبح تا شب پول در می ارم واونا با تلفن فقط پول خرج میکنند ؟  معنی قدر شناسی ووقت شناسی رو فهمیدی ؟ فهمیدی وقتی میگن یه پدر سگ نیست که محل سگ بهت بزاره یعنی چه ؟ فهمیدی چی برای مرد مهمه چی برای اینجور زنها ؟
 
 دیدم داره لحظه به لحظه صداش بلند تر میشه والان و ساعتی است که دوباره از شدت عصبانیت خدای نکرده گلوش گیر کنه و پس بیفته ..  گفتم اره اره شجاع جان ؛ فهمیدم خدا بهت رحم کرده وگرنه پس افتاده بودی .
 
پس که خیلی وقته افتادیم ولی هنوز باور نمی کنم . ..اگه خوب نفهمیدی یکروز بیا خونه ما؛ البته قبلش میریم بیرون یه غذایی میخوریم بعد میریم خونه ما؛ تا خدای نکرده از گرسنگی نمیری  .
قرار شده یکروز برم خونشون؛ ولی مدام استخاره میکنم خوب نمیاد؛ اگه عمری باقی بود ورفتم یه گزارش دیگه براتون می نویسم  . تا انموقع بدرود /  
 
فرهاد ابراهیم پور (محمودا ) –دبی ماه می 2011
 
دُمبُشک :در زبان اوزی به مویی که بلند باشد و با چیزی از پشت ببندند می گویند 
حساب اینجور مردها با انجور زنها با بقیه قاطی نکنیم وگرنه ...
 

 


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کد امنیتی:   
مجله خبری فیشور
اب و هوای  اوز
اوز امروز
عصر ایران
رقص گل
پایگاه خبری صحبت نیوز