تاریخ: 17 آذر 1400 - 03 جمادی الاول 1443 - 2021 December 09
کد خبر: 119
تاریخ انتشار: 3 اسفند 1399 - 21:22:25
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
فرهاد ابراهیم پور
دیوار؛ شیپور؛ ارزانکده و ده ها کانال تلگرامی و وب سایتی و اینستگرامی همه و همه مشوق ما هستند تا اگر توان خرید جنس نو نداریم سری به انها بزنیم تا اگر پولمان کفاف اجناس نو نمی کند بسراغ اجناس دست دوم برویم
چندی پیش اشنایی میگفت : من از قدیم الایام عاشق ماشین لندرور بودم و همیشه دوست داشتم اگه پولی جور شد..... 
 


چندی پیش اشنایی میگفت : من از قدیم الایام عاشق ماشین لندرور بودم و همیشه دوست داشتم اگه پولی جور شد یک لندرور بخرم البته سه دروازه ای اش . سالها گذشت و این آرزو به دلمان ماند تا اینکه یکی گفت :  نو که پیدا نمی شود ؛ تازه پیدا هم بشه ؛پولش هم که میگی نداری بری نو بخری ؛ خب برو یک دست دوم بخر .
 
جایی سراغ داری ؟
 
اینجاها که نه ؛ ولی یه سر به شیپور بزن ؛
 
فکر کردم اول میگه سری به شاپور بزن؛ بعد برایم توضیح داد که شیپور یه کانالی تو انترنت هست که اجناس دست دوم می فروشه؛  از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
 
بالاخره سری زدم به انترنت ؛ نوشته بود لندرور خوب و ارزان 10 ساعت پیش. یعنی از 10 ساعت پیش برای فروش گذاشته است. .عکس نداشت اما قیمتش 58 میلیون زده بود؛ 50 میلیونی داشتم .نوشته بود لندروراصل ؛همه چیز فابریک .
 
خیلی خوشحال شدم ؛به خودم گفتم تا از دستم نرفته زنگی بهش بزنم ؛ که خوشبختانه فوری گوشی را برداشت. واقعا روی شانس بودم ؛ باهاش صحبت کردم گفت این لندرور خود شرکت انگلیس هست .فقط 10 تا از اینا تو ایران هست ؛ همه چیزش انگلیسی هست و همش هم فابریک . رنگ اصلی خودش داره و تاحالا رنگ نخورده . سیت و صندلی ها و درهاش و آینه و همه چیزش اصل اصل است .
 
هر چه اون بیشتر می گفت ؛ من شوقم بیشتر می شد .گفتم میشه از نزدیک ببینم . گفت اره چرا که نشه؛  بیا اینجا از نزدیک ببین .
 
قرار گذاشتم فردا بروم ماشینو ببینم . با ماشین برادرم که وانت بار بود حرکت کردم . دو ساعت و نیمی تا انجا راه بود به نزدیک شهر که رسیدم زنگ زدم گفتم من الان تو شهر ؛ خیابان ... هستم .
 
از شهر بیا بیرون به سمت جاده شیراز ؛ به اولین روستا که رسیدی؛  سمت چپ بیا داخل ؛ من کنار سوپری انجا می ایستم .
 
به خودم گفتم درسته که خیلی حسرت به دل مانده بودم  اما تا رسیدن به آرزوی دیرینه ام فقط چند دقیقه باقی مانده  و همینجوری زیر لب از سر شوق چند تا اهنگ اغاسی و قدیمی خواندم تا رسیدم به سوپری روستا .
 
مرد دوکاره ای انجا ایستاده بود با موهای رنگ کرده سیاه پر کلاغی. دستی تکان دادم ببینم خودش است .فورا آمد جلو سلام و علیکی کردیم و چون وضعیت کرونایی بود دست ندادم . گفت دلالت هستم  نمی دونم حالا اسمش دلالت بود یا فامیلش تازه فرقی هم نداشت من که برای اسم و فامیلش نرفته بودم انجا؛  من برای ارزوی دیرینه ام رفته بودم انجا . از بس شتاب داشتم گفتم کجاست ؟
 
چی ؟
 
لندرور رو میگم
 
اون منزل هست با هم میریم خونه ؛ یه چایی میهمان ما باشید .
 
سوار شد و حین راه از اوز و لار و گراش و خنج پرسید؛ منم خلاصه و کوتاه جواب دادم . کوچه ها خاکی بود دو تا کوچه پیچیدم در یک خونه که رنگ سبز ماشی داشت گفت همین جا نگهدار .  اول در خونه رو زد بعد از چند لحظه در باز شد؛ پسرش بود
 
ماشین گوشه حیاط زیر چادر بود؛ من مثل کسی که میرویم به اتفاق اقای دلالت پروژه ای را افتتاح کنیم یا ازمجسمه یا بنای یادبودی یا اثر بزرگ یک نقاش رو نمایی کنیم ؛ هر کدام یک طرف چادر را گرفتیم و آرام چادر را از پیگیر لندرور کلاسیک اقای دلالت پائین کشیدم .هر چه اقای دلالت از اول رونمایی تا اخرش لبخند زد من لبخندم وا رفت  و آرارم آرام لب و لوچه ام آویزان شد
 
لندرور مثل بز گری شده بود که همه کُلک و پرش ریخته باشد و جز شکل لندرور چیز دیگری نداشت.
 
 اقای دلالت این همان لندرور فابریک است ؟
 
بله. ببینید تا حالا یکبار هم رنگ نخورده
 
اخه رنگی به این ماشین نمانده است ؛  مثل مجمع الجزایر فیلپین با چند هزار جزیره میمونه؛  از بس رنگ هاش تکه تکه پریده
 
بله. ولی اونی که مانده هنوز اصل اصل است. حیف نیست ادم رنگ بی خاصیت امروزی به ماشینش بزنه.
 
حالا رنگش به کنار این لاستیک که از سر داور جهانی فوتبال اقای کولینا هم صافت تر است؛  رینگش که پوسیده ؛ دو تا از شیشه های بغلش هم ترک دارد آینه سمت راست که ندارد
 
درست میگید اما بقیه اش که اصل هست و خودتون میدونید هر چه قدیمی ترباشه  بیشتر می خرند.
 
ببخشید اقای دلالت میشه کاپوت ماشین بالا بزنی و یک استارت هم بزن ببینم موتورش چطوره
 
اقای دلالت که سویچ روشن کرد بعد از ده بار استارت زدن انگار کمپرسی داره بار خالی میکنه؛  لندرور زور می زد و زوزه می کشید و اقای دلالت با حرارت بیشتری داشت از ماشینش تعریف میکرد
 
 اگه میشه اقای دلالت یه دوری باهاش بزنیم
 
 بیا بالا
 
.دنده عقب که گرفت صدایی داد که بمب افکن امریکایی در جنگ ویتنام چنین صدایی نمی دادند. رفتیم داخل شهر؛  به هر دست اندازی که می رسیدیم ترمزش انچنان اژیری می کشید که صد رحمت به امبولانس . خلاصه اقای دلالت هر چه تعریف داشت از لندرورش کرد تابرگشتیم در خونشون .
 
دیدی چه اعجوبه ای هست؛  چه موتوری داره چه رانندگی باهاش راحته
 
نمی دونستم به اقای دلالت چی بگم .حسرت و آرزو به دل من تموم شدنی نبود. دم در خونشون ازش خداحافظی کردم گفتم اجازه بدهید یکی دور روز بهش فکر کنم بعد جواب میدم
 
باشه حتما. درهر حال راست کار خودته .مخصوص خودته .حالا یکی دو تومان پائین تر صلاح هم در میریم .یه چایی میخوردی بعد می رفتی
 
ممنون باید زود برگردم اوز
 
از روستا که بیرون اومدم تا رسیدم اول اون شهرستان دو تا سیگار پشت سرهم کشیدم ؛ کلافه و سردرگم و حیران بودم .سردرد لعنتی دو باره شروع شد و لحظه به لحظه بیشتر می شد  .انطرف  اهل خانه که فکر کرده بودند من ماشین خریده و با جعبه شیرینی وارد منزل میشوم وقتی قیافه بهت زده و ناراحت منو دیدند هیچی نگفتند؛  منم هیچی نگفتم و گفتم خسته ام میرم بخوابم .
 
از بس خواب های جور واجور دیدم خیس عرق شدم و از خواب پریدم؛ زنم گفت چته مرتضی ؟
 
 خواب های بد دیدم .خواب دیدم  یکنفر روی یک میزی کنار خیابان روی پارچه کهنه ای کلی خلال دندون فله ریخته جلوش و هی یکی لای دندونش میبره و میگه اصله ؛ فقط یکبار مصرف شده مال رستوران هتلهای پنج ستاره ... بوده  .باز خواب دیدم دو تا پیت اب که مال پنجاه سال پیش بوده و تو انبار مادر بزرگم بود تو کانالی نوشته بود پیت اصل قو نشان دانه ای 500 هزار تومان ؛  انطرفتر تعداد زیادی گوش پاک کن مصرف شده می فروختند ؛ روش نوشته بود اینا فقط یک بار مصرف شده ؛ مال بچه یه خانم دکتر بوده دونه ای هزار تومان .  بازم بغل یه مغازه ای روی یک بنر نوشته بودند پوشک دست دوم شما را خریداریم .باز دیدم یکنفر بغل شهرداری نشسته داره میخ کج میفرشه؛  قاشق بی دسته و شیشه بی عینک .
 
 تو خواب همش یکنفر می گفت بخر ضرر نمی کنی؛  این مال قدیمه ؛ الان نخری فردا گرون میشه و مدام میگفت  کفش دست چندم دارم  ؛ پیراهن پاره شده ؛ جوراب ته سوراخ ؛ خورش سه روز پیش؛  ته دیگ عروسی پارسال  دارم ؛ قیمت خوب بهت میدم؛  نخری ضرر کردی؛  نخری ضرر کردی
 
زنم که ترسیده بود خدای نکرده پس بیفتم سریع رفت یک شربت قند اورد و داد دستم . حالم خیلی بد بود؛ مرتب خواب بد می دیدم ؛ دو سه روزی از خونه بیرون نیامدم تا حالم کمی  سر جاش بیاد .  تجربه تلخی بود  .مردم به کجا رسیده اند که هر چیز خرابه ای ارزش پیدا کرده است؛  هر چیز دور ریختی و بدرد نخوری میخواهند تحت عنوان اصل و فابریک تو این فلاکت و بدبختی به مردم قالب کنند.
آن گذشت ؛ آن دست و دلبازی ؛ آن معرفت؛  آن مرام ؛ آن مردانگی های جامعه ایرانی کجا رفته است  ؟ چه بلایی سرمان آمده که حتی اشغالهایمان می خواهیم به همدیگر بفروشیم
 
قبلا اگر کسی چیز اضافی یا کهنه داشت به اقشار تهدیدست و کم درامدتر و فقیر می داد اما حالاخیلی از پولدارهایمان فقیر و تهی دست شدند چون ارزش ها فقط فروختن هر چیزی است .پول زیاد هست اما فرهنگ ان به اندازه پول ها رشد نکرده است . طرف بیست تا پیراهن داره ؛ چندین جفت کفش و کیف اما اگه بتونه دست دومی هاشو به کسی بفروشه تاخیر نمی کنه .دیوار مهربانی کجا رفته؟ منزل انساندوستی هایمان کجاست ؟ 
 
قدیما میگفتند طرف از آب جوی کره می گیره  حالا دیگه به کره قانع نیستند میخواهند از اب جوی  سکه و دلار بگیرند
 
بقول زنده یاد  احمد شاملو شاعر معاصر کشورمان
 
روزگار غریبی ست نازنین  ...
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ....
 
 

 

بدون نام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
| 4 اسفند 1399 | 08:58:00
asda@gmail.com

خوش به حال من بی دندانم و احتیاج به هیچ گونه خلالی ندارم

بدون نام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
| 3 اسفند 1399 | 22:41:46

بعضیها خود دست دوم و سوم خودشان را راحت قالب میکنند اینها که وسیله هستند شما که بهتر میدانید..شما دیگه چرا !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کد امنیتی:   
مجله خبری فیشور
اب و هوای  اوز
اوز امروز
عصر ایران
رقص گل
پایگاه خبری صحبت نیوز