تاریخ: 09 بهمن 1401 - 07 رجب 1444 - 2023 January 29
کد خبر: 187
تاریخ انتشار: 11 مرداد 1400 - 13:29:28
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
اجتماعی
روزگاری از همین نزدیکی، به اندازه ای نزدیک، که آدمهاش هنوز در شهر زنده اند، در محله ما یه بقالی بود از اون قدیم..
اهل محل ، با قنبر بقال ما، عین رفیق...
روزگار چرخید و چرخید تا شبی بقال ما، مش قنبر، قفلی به در بقالی زد و نوشت بر سر دکان:
الا یا ایها الناس ، اهل کوچه..
منم قنبر ، روم از این محله
 


 
 
برم ،چاره کنم بر هرج و مرجها..
برم، مرهم زنم بر زخم کارها...
و ...
و  مش قنبرمون  رفت..
 
برفت  قنبر، چنان با عزم جدی..
برفت اصلاح کند،اوضاع شهری..
 
ای داد که مشتی بست و رفت.
 
مشتی قنبر رفت و ما نیز شب را   به اندرونی خانه خویش، و با خاطرات بقال سرکوچه،  به  خواب رفتیم..
 
فردای صبح بیدار شده و  با عزم خرید برای اهل و عیال ،راهی شدم  سمت بقالی...
در مسیر راه بقالی، یادم اومد که بقال ما،
رفته از این محل ما...
 
ناچارا چرخیدم به مسیر سر میدون تا بگیرم دو سه تا
 ارزاقی،..
 
بازار ول وله بود از مشتری..،
.اما انگار خبری بود در بازار..
،
 روی هر گوشه دری..
 به درش یک قفلی..
.‌آشنا بود روی در، با متنی:
(الا یا ایهاالناس؛ من برفتم..
 
برم چاره کنم بر هرج ومرجها.
برم مرهم زنم، برزخم کارها..)
 
یعنی چه؟
 
این که همش حرف بقال ما،مش قنبر..
مو نمی زد به تمام ، هر خطی..
باز رفتم به سرای دگری..
دیدم به دری ، یک متنی..
 
روی هر در ، کلامی سخنی‌..
همه یکجور ، همان یک حرفی..
 
خلاصه نفهمیدم..
 کسی هم هیچ ندانست ..
 که چرا بسته شدند ،..
که چرا این حضرات...
که به یک شعار، برفتند..
همگی بسته شدند...
..................
 برگشتم به خانه..
 
 شب شد و باز تکرار زندگی..
،خواب رفتم ..
همچو شبهای دگر تکراری..
*******
 
بیدار شدم در صبحی..
 گفتم بروم، بازاری..
 
رفتم ولی شوکه شدم ..
حجره بستنهای دیروز..
 ،همگی باز شدند..
 
لیکن هیچ دکانداری،..
نبود آن صاحب قبلی، دیروزی.
 
 چرخیدم، چرخ زدم در بازار..
چشمم افتاد به نشان، از تالار...
 
این تالار ،در وسطی از بازار..
درب تالار و اسمی بر بالا..
چه قشنگ ،چه باکلاس در بازار..
 
رفتم جلو تا بخونم راحتر:
 
 
مرکز آبگوشت  دوران، رسید ، بفرماید..
****
 اینکه تا دیروز نبود آبگوشتی...
چه شده ؟
اضاف شده بر صنفی..؟
 
به به ..
که چه نامش خش بود.
 خش خوراکیست حتما..
 مگر این دیزی نبود؟
 
به هر حال و با یک دلیل شکمی ..
شکمی پر شود از آبگوشتی..
،بی تاب شدم ..
در زدم،..
 داخل این دوران شدم..
 
داخل تالار دورانی..
مجمعی بود بزرگ‌..،چون شاهی..
 
آدمهای آشنا‌‌...
آشنای دیروزی..
همگی نشسته روی صندلی،..
 
اینجا کجاست..؟
نه بوی گوشت..
کجاست پیاز؟ سنگک داغ..
تلیت کنم، آبش کجاست؟
 
 
داشتم دور خودم چرخ می زدم که چشمم درون این سالن  بی دیگ و گوشت ،...به آشنایی آفتاد..
 
این همون قنبر ما، بقال بود..
بقال سر کوچه ما، اینجا بود.. پشت یک میز، با کتش نشسته بود..
 
ذوق مرگ شدم از دیدن مش قنبر..
اینجا چه خبر، مش قنبر؟
تو کجا، اینجا کجا مش قنبر؟
حضرات اینجا کجا، مش قنبر؟
 
پس کجاست ظرف تلیت، مش قنبر؟
 ظرف آبگوشت کجاست ، مش قنبر؟
،،،،،،،،........
مش قنبر ، از پشت میز بلند شد و با دستانی گشاده و لبی خندان   به سویم آمد..
 
 مشتی بقال دیروز ،
کتو شلوار.پوش امروز..
اینگونه جوابم را داد:
 
به هر جا ، باری افتاد بر زمینی.
به هر جا، بسته بود فکری به کاری..
به هرجا مسوولی، کم کار باشد..
به هرجا، صاحبی در شهر نباشد..
 
به هرجا، شور شورایی نباشد
به هر جایی که ان مردم  نباشد..
 
بریزیم فکر خویش‌،دردیگ دوران بسازیم مجمعی ، از فکر یاران.
 
کنیم حل مسائل ، طرفه العین
دهیم طرح وسیع، با جمع دوران
 
همه بیدار در این محفل ، که خواب نیست..
در این آبگوشت ما، مرغی در آن نیست....
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
القصه‌..
 الغصه،
ال به تمام این حکایت خوش پخته..
پس این شد حکمت و حکایت هجرت مش قنبر ؟؟؟
 
عجبا ...
.ماندم که چه گویم.. از این فکر و حکایت..
 
خوشا هر روز ، به تولیدی رسیدیم ..
خوشا هر روز، به کانونی رسیدیم..
خوشا بر ما،از این احزاب دلسوز..
که اینک ما به این ، رونق رسیدیم..
..........
چاره ای نبود جز اینکه تشکر کنم از جمع یاران جمعی..
 
و خارج شدم بدون دیدن و خوردن یک لقمه از آن، تلیت گوشتی...
*****
 
برون رفتم ز‌ پیش مشتی قنبر.
بدیدم دور خویش ، ادوار دیگر..
 
یکی پرچم ، به نام  آش داران..
یکی پرچم، به نام قیمه داران..
 
همه بر نام خویش، یک‌مجمع دارند..
همه  کانون فکر،  اندیشه دارند..
 
عجب آشی شود، در دیگ‌ شورا..
به جای منتخب ، این جمع سالار.
 

 


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کد امنیتی:   
مجله خبری فیشور
اب و هوای  اوز
اوز امروز
عصر ایران
رقص گل
پایگاه خبری صحبت نیوز