تاریخ: 31 خرداد 1403 - 13 ذی الحجه 1445 - 2024 June 19
کد خبر: 293
تاریخ انتشار: 3 فروردين 1402 - 14:37:42
printنسخه چاپی
sendارسال به دوستان
داستان / فرهاد ابراهیم پور
داستان /ناله های سکوت
داستان / *همبرگر نذکور*
داستان / حوالی مردگان قسمت دوم


 
ناله های سکوت
داستان کوتاه / فرهاد ابراهیم پور (محمودا)
 
هر باری که از کوچه رد میشد نگاهی به حیاط خانه ما می انداخت، اگر می دید من هستم ، لحظه ای مکث می کرد و نگاهم می کرد و بعد مثل آدم های دلواپس می رفت و منو تو خیالش با خودش می برد .
اسمش وقتی دم بقالی محل که رفته بودم ماست بخرم فهمیدم. اون اومده بود کره و مربا بخره. اولین باری بود که ما دو تا کنار هم روبروی یخچال با فاصله نیم متر ایستاده بودیم، خوب نگاهم کرد خوب نگاهش کردم ، باورمون نمی شد، نه من ، نه اون ، انگار بزرگترین هدیه ی روزگار بهمون داده بودند، انگار خدا تو دل هر دو تامون حاضر بوده و ما را آورده تو این بقالی سر کوچه . هیچ وقت بقالی برام اینقدر مهم و جالب و پر از آرزو نشده بود. آره آنروز وقتی صاحب مغازه ازش پرسید آقا غفور چیزی دیگه نمی خواهی، فهمیدم اونی که تو خیالش منو همراه خودش به همه جا می بره اسمش غفوره و از اون موقع به بعد غفور برام فقط یک اسم نبود و روز و روزگار گذشت و دلبسته و عاشق هم شدیم و در خانه ما برویش باز شد .
  سه ماه بعد غفور با پدر و مادر و خواهرش اومدن خواستگاری و خانواده ما که قبلاً باهاش آشنا شده بودند پذیرفتند و شش ماه بعد ما با هم عروسی کردیم و رفتیم خونه بخت
غفور دو برادر و دو خواهر داشت تو مراسم عروسی همه بودند و از خانواده من پدر و مادر و خواهر کوچکم بودند و چندین نفر از خانواده و فامیل من و غفور و دوستان. مراسم مجلل نبود و در حد توان برگزار کردیم که الحمدالله به خیر و خوشی گذشت و رفتیم خونه ی پدر همسرم .
 غفور پسر کوچک خانواده بود و برخلاف بقیه برادران خانه ای از خودش نداشت و خواهران هم بعد از ازدواج صاحب شوهر و خانه و بچه شده بودند و هر از گاهی سری به ما می زدند. پدر غفور با وجودی که سن زیادی نداشت اما به خاطر کار زحمت و زیاد خیلی پیر به نظر می رسید، صفیه خانم که ۶ سالی از شوهرش مرتضی جوانتر بود اونم حال روز خوبی نداشت ، یکبار عمل کرده بود و خیلی بد حال بود اما برای من و غفور کم نمی گذاشت و منم هر کاری که ازم بر می آمد برای پدر و مادر غفور می کردم تا اینکه کرونا آمد و گرفتاری شروع شد. به خاطر مریضی ،دید و بازدیدها کم شد و درآمد غفور هم که با رانندگی و مسافرکشی روزگار می گذراندیم کمتر شد و چند ماهی از کرونا نگذشته بود که شبی مرتضی به خس خس و تنگی نفس دچار شد آنقدر که همه وحشت کردیم و نمی دونستم چکار کنیم . مرتضی را بردیم بیمارستان، هنوز دوا و درمان درست و حسابی تو مملکت نبود وماسک هم همه جا پیدا نمی شد ، خلاصه من و غفور و خواهر و برادرانش بیشتر دم در بیمارستان بودیم و به ما اجازه ورود و دیدن مرتضی نمی دادند.صفیه بی تابی می کرد و از اینکه نمی تونن برای شوهرش کاری بکنه خیلی غمگین و ناراحت بود
  یک هفته بعد یکروز دم دمای صبح بود که تلفن غفور زنگ زد تلفن که برداشت چند ثانیه ای نگذشته بود که با گریه و با صدای بلند گفت نه نه ،دروغه، اون نمرده، اون نباید بمیره .غفور اصلا حواسش نبود که مادرش هاج و واج داره نگاهش می‌کنه . حالا نوبت من و‌صفیه بود که گریه کنیم من پا به ماه بودم و تا یک مدت دیگه موعد وضع حملم بود، دلهره و طپش قلبم چند برابر شده بود ، نمی دونستم چکار کنم ،کاش مادرم پیشم بود . من پیش صفیه نشستم غفور رفت پیش برادر و‌خواهرهاش، انها هم خبر دارشده بودند و با هم رفتند بیمارستان. بهشون گفته بودند نمی تونید تو قبرستان داخل شهر خاکش کنید و مجبور شدن ببرند قبرستان خارج از شهر . به جز خواهر و برادرها و زن و بچه هامون و چند تایی فامیل کسی برای تعزیه نیومد و گفته بودند نمیشه دور هم جمع بشید ، باید پروتکل رعایت بشه ، ما هم تا آنجاییکه میشد رعایت کردیم .
مرتضی که فوت کرد ، غفور حال و روزش بدتر شد ،کار کم شده بود و حال مادرش چند بار بهم خورد و مرتب بین بیمارستان و خونه در حرکت بودیم. از آنروز ببعد صفیه دیگه صفیه سابق نبود، صورتش زرد و بی‌روح شده بود و خیلی کم حرف می زد و بزحمت راه می رفت، پسرا و دختراش کمتر می آمدند سراغش ، می گفتندمریضی زیاد شده و نباید زیاد آنطرف و‌اینطرف برویم، راست می گفتند، اما امید صفیه به دیدن بچه هاش بود . لطیفه دختر بزرگش گاهی غذا می پخت برای ما و مادر می آورد اما خبری از زن پسرها نمی شد و نمی دونم چرا اونا کمتر می آمدند .ما آدم ها هر چند وابستگی هامون زیاده اما دلبستگی هامون همیشه پابرجا نیست و تو زندگی و اتفاقات هست که معلوم میشه چقدر دوست داریم کنار هم باشیم .
دقیقا ۲۸ روز از مرگ مرتضی گذشته بود که من فارغ شدم و پسرم سعید به دنیا اومد و سایه مرگ از سر خانه ما رفت و جاش به خوشحالی داد. غفور خیلی دوست داشت پدرش زنده بود وتولد پسرش رو می دید ، اما از اینکه با دنیا اومدن پسرمون مادر حالش بهتر شده بود و کمی جان گرفته بود همه مون خوشحال بودیم و انگار جان دوباره ای به روح سرد خانه دمیده شده باشد .
یکسال و نیم از مرگ مرتضی گذشت و ما تازه جان گرفته بودیم که صفیه در زمستانی سرد جان به جان آفرین داد و ما را تنها گذاشت .روزهای تعزیه همه خواهر و برادرهای غفور آمده بودند و بیش از هر موقع دیگری کمک حال بودند اولش نمی دانستم چرا تا اینکه روز هفت مادر بود که برادران و خواهرها با زنها و شوهرانشان تو اطاق بغلی جمع شده بودند و داشتند یواشکی با هم صحبت می کردند، غفور رفته بود از بقالی محل چیزی بخره و من نزدیک پشت در اطاق داشتم به سعید شیر می دادم که متوجه شدم برادر بزرگ غفور مجید داشت به بقیه می گفت: باید طبق وصیت بابا برای خونه عمل کنیم.
 احمد گفت: مگه چقدر هست که بخواهیم تقسیم کنیم.
 خواهر غفور گفت : هرچی که باشه باید سهم همه معلوم بشه من شاید دوست داشته باشم برای خودمان چیزی بخرم و....
من دیگه متوجه بقیه حرف هاشون نشدم سرم داشت گیچ می رفت و تازه اول بدبختی ما شروع شده بود و آرزو می کردم ای کاش هنوز صفیه زنده بود و اینجوری به بدبختی نمی افتادیم .
خواهر برادرها تا شب ماندند و حتی یک کلام هم در این باره به غفور چیزی نگفتند. غفور دیده بود من حال خوبی ندارم، منم نخواستم چیزی بهش بگم، بالاخره اونا خواهر برادر بودند و من یه جورایی غریبه محسوب می شدم. انشب اصلا خوایم نبرد و مدام در استرس و نگرانی که اگه بخواهند خونه را بفروشند تکلیف ما چیه ؟
یکی دو روز گذشت تا اینکه ظهر که غفور از سر کار آمده بود موضوع را بهش گفتم, خیلی ناراحت شد که حداقل صبر می کردند چهل مادر بگذره بعد بیان سر ارث و میراث . بعدش گفت خدا کریمه فعلا که نشستیم .
من می دونستم که غفور خودشه و این ماشین پرایدی که داره و اگه این ماشین هم نباشه همه زندگی ما بهم می ریزه . نه پس اندازی داشتیم و نه در آمد دیگری، تازه بچه دیگری تو شکم داشتم که میدونستم با اومدنش مشکلاتمان بیشتر هم خواهد شد و خرج و مخارج دو چندان می شود . چند بار به غفور گفتم اگه اونا یه وقت بخوان خونه رو تقسیم کنند چکار کنیم کجا بریم،؟ هربار می گفت صبر داشته باش و چندین ماه با همین نگرانی ها گذشت تا اینکه بدترین اتفاق زندگی ام افتاد شب بود و تلفن زنگ زد گفتند مریم شما هستید
 بله منم .
شما همسر آقای غفور ... هستید
 بله
ایشان تصادف کرده و بردند بیمارستان ...
 دیگه نفهمیدم چی گفت ،مثل اینکه برای لحظاتی از حال رفته بودم، دختر همسایه که منزل ما بود سریع رفته بود و به مادرش خبر داده بودند و اونا اومدن بالای سر من . سعید داشت گریه می کرد و حمید که همسایه روبروی خانه ما بود فورا به برادر غفور زنگ زده بود و اونا اول اومدن خونه ما ، خواستم باهاشون بروم بیمارستان ،گفتند تو الان نیا .
حس بسیار بدی داشتم، حتما خبری شده، حتما مرده که نمی خوان به من بگن . هزاران خیال تو سرم بالا و پایین می شد و کلافه بودم،اخرش طاقت نیاوردم ، چادرم سرم کردم و بچه ام به بغل از خونه زدم بیرون. حمید و زنش با ماشین بین راه منو نگهداشتند که بیا برگرد خونه. انموقع یقین پیدا کردم که غفور حتما مرده ..
حمید و زنش منو برگرداندند خونه چند بار وسط گریه و زاری از حال رفته بودم .پدر و مادرم خبر کردند، اونا که اومدند کمی از اینهمه احساس تنهایی نجات پیدا کردم تا فردا صبح که گفتند قراره خاکش کنند، گفتم من باید ببینمش، گفتند باشه الان توی سردخانه است . با سعید رفتم تا دم در بیمارستان ، مادر و پدرم همراهم آمدند . دم در بچه را دادم تحویل مادرم و نمی دانم راهروی لعنتی تا سردخانه چقدر طولانی بود، پاهام یخ زده بود و سست شده بود، دلم نمی خواست به آخر برسم، مثل تونل آخر زمان بود.
 در یخچال سرد خانه که باز شد، جیغ کشیدم و آنقدر به موهام چنگ زدم و ناله کردم که صدامو از پشت در سردخانه همه شنیده بودند ، این غفور نبود که یخ زده بود بلکه من بودم که در زندگی ام با تمام وجود یخ زده بودم و کسی نمی خواست منو کفن کنه، کسی نمی تونست منو گرم کنه .سیر نگاش کردم، یاد اولین ملاقاتمان کنار یخچال بقالی محل افتادم و این فریز یخ زده که قلب مرا با خود به ته گور می برد.
حالا تنهای تنها شده بودم ، تنها مونسم تو خونه پسرم سعید بود که نمی دونست باباش کجا رفته، چرا اون مرد مهربان و پر تلاش، با همه سختی روزگار وقتی می آمد خونه و چشمش به من و سعید می افتاد لباش پر از لبخند می شد. آره دیگه لبخندش تو خونه نیست دیگه نیست که بغلش کنه و ماچش کنه و سراپاش پر از شوق بشه، نه دیگه هیچ وقت برنمی گرده، نه برای من نه برای سعید و نه برای فرزندی که هر روز لگدهایش تو وجودم حس می کنم .
ماه آخر بود دکتر گفته بود ده روز دیگه احتمالا بچه ات به دنیا میاد ، نمی دو نستم تو این شرایط باید خوشحال باشم یا ناراحت ، حس عجیبی داشتم فقط می دونم اونی که دنیا میاد هیچوقت پدرش را نخواهد دید و این درد بزرگی ست .
هفته ها و ماه ها گذشت تا روز وضع حمل. مادر و پدرم منو بردند بیمارستان تا وضع حمل کنم، سعید را داده بودم دست خواهرم که مواظبش باشه. غفور گفته بود اگه دختر بود اسمش بزاریم ساناز دختر بود منم قبول کردم و اسم قشنگی بود چشماش به من رفته بود و لبخندش به باباش و این خیلی خوب بود که در پسرم و دخترم چیزهایی ماندگار از پدرش در آنها بود و می تونستم دوری و فراقش را با نگاه کردن به بچه هامون خودمو تسکین بدم .
روزگار سختی شده بود، نان آور خانه نداشتیم از خانواده غفور فقط خواهرش گاهی به ما سر می زد، بقیه اگه تو کوچه و خیابون همدیگه رو می دیدیم احوالپرسی می کردند و چقدر درناک است که فرزندان خردسالی داشته باشی و تو این وضعیت کسی از فامیل جویای احوالت نباشد، انگار از این دنیا پرت شده باشیم ،بازم خوبه مادر بیشتر وقت ها به من سر می زد و خواهرم هر وقت بهش نیاز داشتم فورا می آمد کمک. روح و روانم مغشوش و پراکنده بود و نمی دونستم چطوری از پس مخارج بچه ها بربیام. یک گوشواره داشتم و یک حلقه ازدواج و چند تا تکه کوچک که همش ۱۵ گرم هم نمی شد و ماشینی که از غفور مانده بود. نه رانندگی بلد بودم و نه با وجود دو بچه کوچک می تونستم برم رانند و مسافرکشی باشم. طی یکی دو ماهی که از مرگ غفور گذشت مادرم و پدرم کمک کردند تا شیر خشک بچه ها و کمی برنج و چیزهای اولیه زندگی تهیه کنم ولی سخت و دشوار بود پدرم با حقوق بازنشستگی روزگار می گذراند و خواهرم هنوز درس می خواند . مونده و درمانده که واقعا چکار کنم ،؟
دو ماهی از تولد ساناز می گذشت ،پدرم هیچوقت اول صبح به ما سر نمی زد آنروز سه شنبه بود و دیدم در می زنند صدای مادرم از پشت در شناختم اولش ترسیدم نکنه خبری باشد، در که باز کردم دیدم بابا هم همراهش هست کمی خیالم راحت شد گفتم خیر باشه مامان اول صبحی .. .‌
چیزی نیست دخترم، با بابات داشتیم پیاده روی می کردیم گفتیم یکسری بهت بزنیم. ساناز بیدار شده بود دادم تحویل مادر تا چایی و صبحانه آماده کنم .
پدرم عادت نداشت سر موضوعی فورا باز کنه از این در و‌ اون در حرف زد تا رسید به اینکه : دیشب برادر غفور اومده بود خونه ما البته برادر بزرگش بود و خواهر بزرگش ،،حرف هایی زدند که بهتره تو هم در جریان باشی، بحث خونه پیش کشیدند که خواهر برادرها میخواهند تکلیف خونه را روشن کنند و میخواهند بفروشند و....
بابام حرفش تمام نشده بود که من زدم زیر گریه، مادرم بدتر از من ، چشمای بابام هم پر از اشک شده بود به این حال و روزگارم چقدر باید گریه کنم تا این مصیبت تمام شود .
به آنطرف اطاق نگاه می کنم، ساناز با چشمهای من می گرید و سعید با لب های غفور می خندد . کدام یک باور زندگی ام می شود ؟ کدامیک ؟
بسان کودکی هایم سر در آغوش مادرم می گذارم و گریه امان نمی دهد، دست های لرزان پدرم لابلای موهایم می چرخد و اشک می ریزد...
 
 دیماه ۱۴۰۱
 
*همبرگر نذکور*
 
غلام مرد حرف گوش کنی بوده و هست . فرمانبر همه بوده و از وقتی که زن گرفته کلا دست فرمانش فقط به سمت و سویی می رود که همسر گرام می خواهد . پنج شنبه شب همسر نازنین که اتفاقا اسمش هم نازنین است سفارش داده بود که: غلی سر راه داری میایی چند تایی همبرگر تازه بگیر و تاکید داشت که حتما گوشتش تازه باشه .
وقتی غلی رسید منزل نازی بساط ساندویچ آماده کرده بود و بلافاصله قبل از اینکه سلامی به غلی بکنه گفت: چی شد ، خریدی ؟
بله نازی جان, ببین چی خریدم .
غلی لباساشو در آورد و رفت جلو تلویزیون که داشت خبرهای امروز پخش می کرد ،نشست .از آنطرف نازی جانش هم مشغول پخت و پز شد. حدودا ده دقیقه ای نگذشته بود که نازی از تو آشپزخانه با صدای بلند گفت غلی کجایی؟ بیا ببین چی خریدی .
غلی دستپاچه و نگران با سرعت رفت آشپزخانه و گفت: جانم جانم, چی شده عزیزم
نه غلی ,بیا نگاه کن ببین چه همبری خریدی واقعا که !
غلی نمی دونست چه بگه اما وقتی دید که نازی اصلا عصبانی نیست و از روی حیرت داره چیزی ازش می پرسه گفت: نازنین من کاری داشتی ؟
همیشه فکر می کردم تو خرید کردن بلد نیستی و بد انتخاب می کنی اما امروز خوشحالم کردی
من دندان نیشم افتاده ولی آن لحظه فکر کنم دندان نیشم در اومده بود و تا بنا گوش لبخند زدم و رو به همسر مهربانم کردم و گفتم : میگی چی شده عزیزم ؟
خودت ببین . بدون اینکه ذره ای روغن بریزم ببین این همبر چه روغنی پس داده، اگه دنبه بره هم اب کنی اینقدر روغن ازش در نمیاد. خدا را شکر هزار مرتبه شکر ، دیگه روغن نمی خریم. دیگه پولی بابت روغن نمی دهیم . اگه هر همبری اینقدر روغن پس بده احتیاجی به هیچ روغنی نداریم فقط بگو از کجا خریدی ؟
تو دلم آشوب بود که حالا نازنین داره منو مسخره می کنه یا راست میگه , برای همین راستشو بهش نگفتم و گفتم از فروشگاه نذکور خریدم
زنم از بس مجذوب روغن پس داده همبرگر شده بود، که یادش رفت جوابی از من بگیره، اما آرام و خیلی با احتیاط بمن نزدیک شد و گفت: به کسی نگو ما از کجا همبر می خریم، فردا صبح زود برو هرچی همبرگر داره ازش بخر، با این کار روغن یکسالمان تامین میشه، .یادت نره چی گفتم . باید این راز بین خودمان بمونه. اگه ما بتونیم از این همبرهای روغن ساز بخریم و ازش روغن بگیریم دو فایده می کنیم هم همبر شکلاتی دودی می خوریم و از آنطرف روغنی ازش می گیریم که سودش از دلار و سکه هم بالا می زنه .
باشه نازی جان به کسی نمی گم
یادت باشه آدرس این فروشگاه نذکور هم به کسی ندی و به هیچ کس هم نگی که از همبرگر میشه روغن زیاد گرفت وگرنه دست زیاد میشه. باشه
باشه نازی جان، باشه .
انشب زنم برای اولین بار از خریدم با تمام وجود راضی بود و هیچ بهانه ای نگرفت و من خوشحال از این موضوع که *یک همبرگر، روغن ساز، گوشت تازه،* چقدر می تونه تو زندگی آدم تاثیر داشته باشه .انشب ساندویچ نخوردیم اما با نازی تا صبح راجع به همبرگر صحبت کردیم و نازی ان شب چقدر ایده و فکر ارائه داد .خلاقیت نازی از درون همبرگر روغن ساز تازه گل کرده بود...
فرهاد ابراهیم پور ( محمودا ) ۳بهمن ماه ۱۴۰۱
///////
حوالی مردگان /قسمت دوم
 
سایه ای پشت در
 
 بعد از اذان صبح بود که دیدم سایه یکنفر از پشت در حیاط پیداست، ترسیدم ، آخه من دیشب در حیاط را کاملا بسته بودم و چفت پشت در هم انداخته بودم، پس چطور تونسته بیاد تو. فکر کردم دزد است .فوری موبایلم را برداشتم که به همسایه بغلی زنگ بزنم دیدم موبایل خاموشه، رفتم برق روشن کنم، دیدم برق نیست.  ضربان قلبم داشت بیشتر می شد و توی این وضعیت خواستم داد بزنم دیدم صدام گرفته و بزور خودم می شنوم، بی اختیار دست بردم به چاقویی که روی میز بود و اومدم پشت در ایستادم تا اگه بزور بخواهد بیاد تو هال، همانجا دغلش بیارم. برای اطمینان یک لحظه رفتم تو پذیرایی که نکنه پنجره آنجا باز باشه و از اون راه بیاد تو اطاق. خوشبختانه پنجره کاملا بسته بود.
برگشتم هال،نه دیدم کسی پشت در نیست خیالم راحت شد و خواستم درو باز کنم ببینم آنچه دیدم خیال بوده یا واقعیت داشته، که صدایی از آنطرف در گفت منم مسعید
واقعا لرزیدم و ترسیدم و با صدایی گرفته گفتم کدوم مسعید، تو کی هستی ،چطور اومدی تو خونه من ؟
 
- من مسعید هستم همون که تو *خاکستو اومدی پیشم، یادت هست؟ .‌اره من هر جا بخواهم می تونم برم 
-- کدوم قبرستان
-- خاکستو اوز.یادته من باهات حرف زدم, از خرلعنتی که منو کشت برات گفتم.  یادت اومد حالا؟
--آره مسعید, آره یادم اومد. مگه تو زنده شدی ؟
- نه
-- پس چرا من مثل سایه از پشت در می بینمت ؟
-- خب ما مرده ها همه جوره می تونیم بریم اینجا و اونجا حتی تو خواب آدم های زنده هم میریم و بهشون سر می زنیم .
-- میشه از پشت در بری آنطرف‌تر تا من درو باز کنم
-- باشه نترس درو باز کن من که عزرائیل نیستم .
درو باز کردم اولین بار بود که قیافه مسعید را از نزدیک می دیدم هوا هنوز روشن نشده بود اما سبیل کلفت و چشم های سیاه و نافذش  و ریش جو گندمی اش برای خودش تیپ خاصی داشت  اصلا فکر نمی کردم این شکلی باشه جای شلوار *ننتای مشکی پاش بود و یک *ملکی که رنگ و روش رفته بود و قبایی که تا پایین زانوش اونو پوشانده بود
سلام کردم ودستم بردم تا دستش بگیرم اونم دست دراز کرد اما هیچ حسی از دستش تو دستم نبود مثل آدم های نامریی اما مرئی بود .
-- میگم مسعید انموقع که تو مردی مگه با لباس خاکت کردند
- نه
- پس چرا الان با لباسی
-آخرین بارقبل از مردن همین تنم بود
- پس چرا با کفن نیومدی
- کفن پوسیده شده و نمیشد لخت بیام اینجا، آدم خجالت میکشه
- مگه چیزی ازت باقی مانده که خجالت بکشی
- نه ،ولی حسشو دارم این لباسم چون آخرین بار تنم بود  تو خیالم دم دست هست و هر وقت بخوام می تونم تنم کنم .
- این حرف ها از خودت در میاری یا واقعا اینجوری هست
- حالا تو هر جور می خواهی فکر کن
 
- میگم مسعید اگه صبحانه نخوردی چیزی بیارم بخور
- نه ممنون
-- پنیر ,مربا , کره و تخم مرغ هم دارم
-- گفتی پنیر، مربا .اینا چیه ؟
-- نخورده بودی ؟
- نه ، انموقع که ما زنده بودیم از این چیزها نبود، صبح و شب نان و مهوه می خوردیم، گپک و فتیر و نان *دارتشه ، گاهی وقت ها مادرم باله توه و تفتون هم درست می کرد ولی پنیر و مربا یادم نیست. تو خاکستو ، احمد پسر ملا دو تا قبر آنطرف‌تر از من خاکه، اون میگه ما هر روز تخم مرغ  با گاته و عسل می خوردیم، وضعشون خوب بوده مثل ما فقیر نبودند ، شاید اون پنیر و مربا دیده باشه، میخواهی صداش کنم بیاد
- الان اینجاست ؟
- نه تو خاکستو  .تو قبرشه جای اصلی مرده ها همان جاست، جای دیگه ای ندارند که  برن ،اول و آخر مرده همینه، تا ابد همانجاست .
- یعنی شما جایی نمیرید، به دوستان و طایفه ای سر نمی زنید به خواهر و برادری به رفیقی، به پدر و مادری به مرده ای
- نه بیشتر وقت ها آنجا هستیم البته ما وقت نمی دونیم چیه . تا انموقع که زنده بودیم اهمیت نمی دادیم ،حالا که مرده ایم هم راهی برای رفت و امد زنده ها نیست. پدرم و مادرم که مرده اند ، بقیه هم خبری از شون ندارم ، گاهی ،سالی خواهر کوچکم یکسری می امد خاکستو سری میزد  و فاتحه ای میخوند و کمی گریه می‌کرد و می‌رفت  از بقیه هیچ خبری نیست. فکر کنم اونم مرده باشه، خواهرمو‌میگم
- پس تو چطور اومدی به من سر زدی تو که گفتی جایی نمیری
- منم به خاطر اینکه انموقع تو خاکستو باهم حرف زدیم تونستم بیام بیرون وگرنه کاری نداریم. تو هم خودی هستی
- عجب ناراحتی که نمی آمدند یا کسی بهت سر نمی زنه ؟
- ما اینجا خوشحالی و ناراحتی نداریم، نه غصه می خوریم نه شادیم، ما همه منتظریم
- منتظر چی ؟
- منتظر آخرت هستیم
- یعنی آخر خط رسیدید ؟
- نه، تا قیامت باید صبر کنیم، قیامت که بشه دیگه تمومه
- چی تمومه ؟
- دنیا دیگه ، همه آنجا تکلیفشون روشن میشه، اگه خوب بودی میری بهشت اگر نه میری جهنم
- تکلیف تو چی شده ، معلوم شده جهنمی یا دوزخی هستی؟
- نه ، فعلا دارند اعمالم به من نشون میدن
- مثلاً چی ؟
- مثلاً چقدر دروغ گفتم، چقدر راست گفتم ، به چه کسی زور گفتم ، حتی اگه به زن و بچه هام باشه،  چقدر و کجا دزدی کردم، پشت سر چه کسی حرف زدم،  کجا حق مردم خوردم، کجا ریا کردم و خیلی چیزهای دیگه. کلا خیلی زیاده، بعضی وقت ها یادم می‌ره چه خوب بوده و چه بد، اما اینجا ولت نمی کنند .
- خب بهشون بگو چه کارهای خوبی کردی، یه کم پیاز داغش بیشتر کن
- چی فکر کردی اینجا دیگه دروغ و از این بساط که سر کسی کلاه بزاری نیست ، چون چیزی نداری که ببازی، نه پول داری، نه پارتی . نه زمین و ملک داری نه خر و گاو، نه پدرو مادرت بهت کمک می کنند، نه زن و بچه ات ،خود خودت هستی با چهار تا استخون. دیگه دلیلی نداری که دروغ بگی . ای کاش یاد گرفته بودیم تا زنده بودیم اینجوری فکر می کردیم . اینجا همه لخت و پتی و بی چیز هستند، فقط اعمالشان هست که میارن جلو تا ببینند .
- اعمال تو خوب بوده ؟
- نمی دونم، ولی حالا که نشونم میدن معلومه کار بد زیاد داشتم ،کار خوب هم داشتم ولی خیلی مونده تا همه این پنجاه سال همه اعمالم بمن نشون بدن
- چه حوصله ای دارید , میخواهید اون پنجاه سال اعمالت را ببینی ؟
- اینجا کاری نداریم، نه شغلی نه درآمدی ،نه شتابی . همیشه بین خواب و بیداری هستیم، وقت هم تا دلت بخواهد داریم و همه اهل صبر هستند،  نه شنبه داریم، نه جمعه، نه روز داریم نه ماه و نه سال،  باورت نمیشه، نه؟  ،اگه یکبار بمیری می فهمی چه میگم .
- به اینجای حرف که رسید لرزه خفیفی توی بدنم افتاد ، احساس کردم دستام سرد شده و سرم داره گیج می‌ره . چند لحظه ای اینجوری بودم که مسعید با نگاه نافذش که کمی شیطنت درش بود ادامه داد
- نترس من اینجام ..
- آخه از مرده ای مثل تو چه کاری برای من زنده بر میاد
- اینو راست میگی من تو زندگیم می تونستم کار خوب برای دیگران بیشتر انجام بدم ،اما از زیرش در رفتم.  چقدر برادرم که انسال مریض حال بود گفت بیا مسعید کمک کن زمین بالایی کشت کنیم یه سهمی هم تو ببر و منم چند بار گندم گیرم بیاد . با وجودی که می تونستم کمک کنم بهش دروغ گفتم، که خودم کارم زیاده و کمکش نکردم . می بینی چه دروغی گفتم می بینی وقتی زنده بودم چه کارهایی می تونستم بکنم که نکردم حالا که دستم از دنیا کوتاه هست کاری از من بر نمیاد .اینم جز اعمالم نوشتند .
- گفتی احمد ملا قبرش نزدیک توست. قرار شد بری بهش بگی بیاد اینجا، میشه بری دنبالش .
- باشه الان میرم میارمش....
مسعید که رفت نشستم دم در خونه تا اگه اومد منو ببینه .
چند دقیقه ای گذشت نیومد،یکساعت شد نیومد، رفتم تو خونه در حیاط را باز گذاشتم هر چند اون در و دیوار براش فرقی نمی کند از سوراخ سوزن هم می تونه  بیاد تو ، آدم زنده نیست که پشت در بمونه.
 شب شده بود و خبری از مسعید نشد حتما کار داشته یا احمد ملا رو نتونسته پیداش کنه ولی خودش گفت ما اون پایین اصلا کار و باری نداریم . نمی دونم چرا دیر کرد ، حتما مشکلی پیش اومده ، نکنه دوباره زنده شده باشه . ولی نه   .. نه اون خیلی وقته مرده دیگه زنده نمیشه ...
احتمالا ادامه دارد
 
فرهاد ابراهیم پور ( محمودا ) ۹ بهمن ماه ۱۴۰۱
 
*خوانندگان عزیز توجه داشته باشند که صحبت ها بااهالی مجازی مرده های حوالی مردگان همش با زبان اوزی بوده و خیلی از آنها فارسی بلد نیستند وخوب نمی توانند صحبت کنند . !؟
 
خاکستو  / در گویش اوزی یعنی قبرستان
گپک / . نان محلی که در تنور می پزند
باله توه/  نانی که بالای تابه می پزند
نان دارتشه ./ .نام تیری
 

 


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
کد امنیتی:   
مجله خبری فیشور
اب و هوای  اوز
اوز امروز
عصر ایران
رقص گل
پایگاه خبری صحبت نیوز